وجوه و نظاير:

وجوه کلمه‌ آيه:

1 ـ عبرت: «و جعلنا ابن مريم و امّه آيةٌ.»[1]

2 ـ‌ نشان يا نشانه: «و آيةٌ لهم الارض الميته احييناها ـ و نشانه‌ وجود خداوند براي آن‌ها اين است که زمين مرده را زنده مي‌گرداند»، آيه به معناي نشان يا نشانه که زياد کاربرد دارد.

3 ـ آيه‌ قرآن: «و اذا تتلي عليه آياته زادته ايماناً ـ وقتي آياتمان بر او خوانده مي‌شود، ايمانش زياد مي‌شود» و کلمه‌ آيه به معناي آيه‌ قرآن مي‌باشد.

4 ـ معجزه: «انّما الآيات عند الله»، وقتي پيامبر (ص) درخواست معجزه مي‌کند، مي‌گويد: «معجزه نزد خداست» که آيه به معناي معجزه است.

وجوه کلمه‌ي اخو. اصل کلمه‌ اخو به معناي برادر است.

ـ1 ـ به معناي برادر نسبي است، چه مفرد، چه جمع. «فَاُوارِيَ سوءةَ اخي»، نفس قابيل راضي شد به کشتن برادرش.

2 ـ هم قوم، هم ‌شهري، هم وطن و هم قبيله. «و اليٰ عادٍ اخاهم هود»[2]، به سوي عاد هم قبيله‌اي او را فرستاديم. درباره‌ي شعيب ← «و الي مدين اخاهم شعيب.»

3 ـ برادر ديني: «انّما المؤمنون اخوةٌ فاصلحوا بين اخويکم.»[3]

وجوه کلمه‌ اسلام:

وجوه کلمه‌ اسلام شامل دو گونه مي‌باشد: مصدر و فعل.

1 ـ خالص کردن عبادت، پرستش خالص خدا، «فان حاجّوک فقل اسلمت وجهي الله و من اتّبعن ـ من و پيروانم خالصانه براي خدا عبادت مي‌کنيم.»[4]، اسلمت به معناي اخلاص عبادت است. «و من سلم وجهه الي الله.»

2 ـ بندگي و تسليم در برابر خداوند (اقرار به بندگي)، ... «و له اسلم من في السموات و من في الارض ـ آيا غير دين خدا را مي‌خواهند»، اين‌ها درحالي‌که هر آن‌چه در آسمان‌ها و زمين است، بندگي خدا را مي‌کنند که بندگي خودش را بيان مي‌کند.

3 ـ مسلمان بودن، گفتن شهادتين «انّ الّذين عند الله الاسلام.»

وجوه کلمه امام:

کلمه امام وجوه متعددي دارد:

1 ـ پيشوا و پيش‌رو که معناي رايج است. به ابراهيم گفته شد «قال انّي جاعلک للناس اماما»، به معناي قائد في الخير، پيشواز و پيشواي مردم درنيکي‌ها. امام، يعني کسي که در جلو حرکت مي‌کند و ديگران به او اقتدا مي‌‌کنند.

2 ـ تورات که به کتاب اطلاق شده. کتاب به عنوان امام «و من قبله کتاب موسيٰ اماماً.»[5]

3 ـ لوح محفوظ که يک مقوله‌ي ديگر است «و کلّ شيءٍ احصيناه في امامٍ مبين.»[6]

و هر چيزي را برشمرديم در اين لوح محفوظ، که البته اين ‌آيه امام مبين به معصوم هم تفسير شده است که اگر امام معصوم ندانيم، اين وجه لوح مورد قبول است.

4 ـ راه روشن، مسير، «و انّهما لبإمامٍ مبين ـ آن‌ها در برابر امام مبين هستند.»[7] منظور امام مبين، راه روشن است.

وجوه کلمه امت:

1 ـ گروهي از مردم که هدف واحدي دارند: «و لکلّ امةٍ جعلنا منسکاً ـ براي هر امتي عبارتي قرار داديم.»[8]

2 ـ خويشان پدري: گروه خاندان که هواي همديگر را دارند، «عصبةٌ و من ذرّيتنا امةً مسلمةً لک ـ و از ميان خاندان ما، خاندان مسلماني است براي تو»[9]، (ابراهيم فرموده).

3 ـ چند سال: داستان يوسف که آن فرد زنداني قرار شد سخن يوسف را به پادشاه برساند. «و ذکّر بعد امةٍ»[10] و بعد از چند سال يادش آمد که بعضي مفسران گفته‌اند: (بعد امة) بعد مدتي نه، بعد از چندين سال که اگر اين باشد وجهي جداگانه مي‌باشد.

4 ـ پيش‌رو، يگانه و برجسته در صفتي يا اخلاقي، «انّ ابراهيم کان امةٌ قانتا للله حنيفاً»[11] ابراهيم يک فرد بود ؛ مثل امة، يعني برجسته و خالص.

5 ـ به معناي يک گروه از کائنات، مخلوقات، «و ما من دابّةٍ في الارض و لا طائرٌ يطيرُ بجناحيه الي اممٌ امثالکم.»

وجوه کلمه‌‌ امّ:

1 ـ به معناي مادر که انسان را به دنيا مي‌آورد.

2 ـ آرامگاه که مسکن فرد آن‌جاست، «فامّا من خفَّت موازينه فاٌمّه هاوية.»

3 ـ لوح محفوظ که در بعضي جاها به معني ام الکتاب آمده در بعضي جاها لوح محفوظ و در بعضي جاها به معناي مرجع است، چون مادر پناهگاه همه‌ي فرزندان است و ام الکتاب و ام القري از اين معناست که معناي مادر واقعي نيست، بلکه معناي جايگاه است. (يک وجه لوح محفوظ و يک وجه مرجع و پناهگاه) ام الکتاب به معناي:

1. «آيات محکمات منهم آيات محکمات ـ آيات محکمات ام الکتاب‌اند»[12] مرجع قرآن براي فهم کتاب (مرجع فهم آيات متشابه).

2. به معناي لوح محفوظ مي‌باشند و ام القري مکه است، چون همه‌ي افراد از جاهاي مختلف براي مکه مي‌آمدند. مرکز تجمع مردم از همه‌جا بود.

وجوه کلمه بشر:

1 ـ به معناي عام: بني‌آدم، موجوداتي که دو پا بودند و از طرف خدا خلق شدند، «ما هذا بشر ـ اين بشر نيست بلکه فرشته است.»[13]

بشر هم به معني مفرد و هم به معني جمع استفاده مي‌شود، «ما بشري مثل شما هستيم.»

2 ـ به معناي حضرت آدم، «انّي خالق بشراً من طين.»

3 ـ به معناي پوست، «لا تبقي و لا تذر لواحةٌ للبشر مدثر ـ باقي نمي‌گذارد و رها نمي‌کند پوست را.»

وجوه کلمه‌ي بعل:

1 ـ به معناي شوهر.

2 ـ به معناي بت، «اتدعون بعلاً و تذرون احسن الخالقين ـ آيا شما بت بعل را به خدايي مي‌گيريد و آن‌را رها مي‌کنيد.»

وجوه کلمه‌ تأويل:

1 ـ تعبير خواب، خواب گذاردن هم تأويل رؤيا و هم تأويل احاديث (رؤياهاي صادقه).

2 ـ حقيقت يافتن و تحقق يافتن، چه تأويل قرآن و چه تأويل قيامت، وجه ديگر تحقق يافتن است که اين تأويل مي‌شود ؛ ممکن است قبلاً اتفاق افتاده و گاه زمان حاضر است و تأويل آن زمان حال است. تأويل قيامت «هل ينظرون الّا تأويله يوم يأتي يقول ... .»[14]

آيا اين‌ها انتظار دارند غير ازتأويل قيامت را، روزي که تأويلش بيايد ادامه مي‌دهند. تحقق و اتفاق افتادن يک وعده، يکي از وجوه تأويل است.

3 ـ عاقبت و فرجام کار.

4 ـ آن معنايي است که در ارتباط با آيات متشابه است، معناي حقيقي که آيه به آن برمي‌گردد، آيه به آن راجع است. آيه يک معناي ظاهري دارد، متشابه و يک معناي حقيقي که آيه ناظر آن است تأويل مي‌شود.

وجوه کلمه‌ي جعل:

جعل: مصدر يا فعل از افعال قلوب که دو مفعولي مي‌آيد و يک مفعولي هم مي‌آيد.

1 ـ آفريدن «جعل الظلمات و النّور»‌، جعل يعني خلق و به وجود آوردن.

2 ـ فرض کردن و اعتقاد داشتن به چيزي که ممکن است درست نباشد «جعلتني جاهلاً ـ فرض کردي جاهلم»، «و جعلوا لللّه ممّا ذرأ من الحرث و الانعام نصيباً ـ قرار دادند براي خدا از آن‌چه جمع کردند در زمين، از حرث و انعام نصيب است.»[15] فکر مي‌کنند براي خدا هم نصيب قرار مي‌دهند.

3 ـ قرار دادن، چيزي را به چيزي تبديل کردن «انّا جعلناه قرآناً عربيّاً ـ ما اين کتاب را قرآن عربي قرار داديم»[16]، «ويجعلون للّه نبات ـ‌ براي خدا دختران قرار مي‌دهند»، «ألم نجعل الارض مهدا ـ آيا زمين را گهواره قرار نداديم»، «و جعلنا من السماء کلّ شيءٍ حتي» ؛ جعل به معناي خلق و آفريدن مي‌باشد.

وجوه کلمه‌ي جنّه:

1 ـ به معناي پريان گروه «جنّ الّذي يوسوس في صدور الناس» جنّه به معناي جنّ که «ة» تاي تأنيث نيست و براي جمع آمده.

2 ـ مجنون يعني ديوانگي «أم يقولون به جنة» ¬ مجنون، «ما بصاحبکم من جنّة ـ دوست و رفيق شما جنه (جنون و ديوانگي) ندارد»، جنه ريشه‌ي آن به معناي پوشش که يکي است براي همه. مجنون کسي که عقل او پوشيده شده، جنان يعني قلب پوشيده شده از لايه‌هاي متفاوت.

وجوه کلمه حسنه:

وجوه زيادي براي حسنه گفته شده است ؛ بهشت، باران، قيامت، زن.

وجوه کلمه‌ي حميم:

1 ـ آب داغ ¬ «و سقوا ماءً حميماً»[17].

2 ـ دوست خيلي گرم «و لا صديق حميمٍ»[18].

وجوه کلمه‌ي خشوع:

1 ـ فروتني اعضا و جوارح، تواضع و فروتني در ظاهر انسان «الّذين هم في صلاتهم خاشعون ـ مؤمنان در نماز خاشع‌اند و فروتني آن‌ها آشکار است.»

2 ـ پايين آوردن و کوتاه کردن صدا، «و خشعة الاصوات للرحمن يعني سکنت الاصوات للرحمن» به معني آرميدن آواز بود، خضوع قلبي و خشوع جوارحي است.

وجوه کلمه‌ي خير:

1 ـ بهتر و بهترين، «و لله خيرٌ و ابقيٰ ـ و خدا بهتر و باقي‌تر است.» که اگر صفت يا م‌اليه‌اي داشته باشد، أفعل تفضيل است و اگر تنها آمده باشد به معناي نيکي است.

2 ـ نيکي و خوبي، «و ما تفعلون من خير يعلم الله ـ هر آن‌چه از خير انجام بدهيد خدا مي‌داند» خير مطلق نيکي است يا مستقبل الخيرات = گرفت نيکي.

3 ­ «مال و ما تنفقوا من خير فلأنفسکم ـ هر آن‌چه انفاق مي‌کنيد از خوبي، به خودتان مي‌رسد» با آيه‌اي که سفارش  به وصيت مي‌کند «کتب عليکم اذا حَضَر احدکم الموت ان ترک خيراً الوصيد للوالدين و الاقربين حقاً بالمعروف حقاً علي المتقين.»

4 ـ‌ به معناي خيل (گروه اسبان)، داستان حضرت سليمان که مشغول ديدن اسبان خودش بود که از وقت نماز گذشت که بعضي‌ها قرائت مي‌کنند «حبّ الخيل ـ دوست‌دار اسب.»

وجوه دوگونه‌اند ؛ گاهي واقعاً معناي جديدي را ارائه مي‌کنند و معناي مستقلي را داشته باشند و گاه از لحاظ ريشه‌ي کلمه ارتباطي با هم داشته باشند مثل کلمه امام، امت و ... . وجوه در عمل معنا ارتباط داشتند که وجوهي که براي امت بيان کرديم بيش‌تر حکايت از جمع مي‌کرد و کلمه‌ي امام، پيشوا و پيشتازي در آن حس مي‌شد. هر چند تورات کتاب است ولي چنين معنايي دارد و گاه وجوهي که براي کلمه مي‌گويند مصداقي از مصاديق معناي اولي هستند، مثلاً وقتي ما مي‌گوييم خير، به معني نيکي، به معناي تمام خير، به معني مال که يکي از مصاديق مال انفاق است. يکي از مصاديق خير به معني فتح و پيروزي است که مصاديق خير است. کلماتي که وجوه مصاديقي زيادي دارد ؛ احد، هديٰ، نور و رحمت.

وجوه کلمه‌ ذکر:

1 ـ وحي: «فلملقيات ذکرا ـ وحي موجب ذکر مي‌شود»، ملائکه که ذکر را القاء مي‌کنند وجه مصداقي است.

2 ـ تورات: کتاب مستقلي است به عنوان ذکر گفتن که وجهي مستقل است.

3 ـ قرآن: «و انّا نحن نزّلنا الذکر و انا له لحافظون»، «ذلک نتلوه عليک من الآيات و ذکر الحکيم»[19] که يکي از اسم‌هاي قرآن ذکر است.

4 ـ‌ لوح محفوظ: چون محل آيات الهي است، گفته به معناي لوح محفوظ است.

5 ـ اطاعت (طاعت).

6 ـ نماز آدينه: «اذا نودي لصلاة يوم الجمعة فاسمعوا الي ذکر الله.»

7 ـ پنج نماز که مصداقي است.

8 ـ تمجيد و عظمت: «لقد انزلنا اليکم کتاباً فيه ذکرکم» (يک افتخار و تمجيد و عظمتي است براي شما).

9 ـ آگاهي از مصداقي است.

10 ـ يادکردن به زبان، وجه اصلي.

11 ـ يادکردن به دل باشد که جزء شاخه‌هاي ذکر است «والّذين اذا فعلوا فاحشةً او ظلموا انفسهم ذکر الله.» ياد قلبي خدا.

12 ـ نگاه داشتن.

13 ـ پند دادن، ذکر وقتي به باب تفعيل مي‌رود مي‌شود تذکير که يادآوري با پند دادن تفاوت ندارد، پس مصداقي است.

14 ـ انديشه کردن، پيامبر جز براي شما ذکر نيست. عامل تذکر که انديشه کردن و يادآوري است، فرق زيادي ندارند.

15 ـ پيدا کردن.

16 ـ توحيد «و من اعرض عن توحيد ذکري» خود خدا.

17 ـ پيامبر که معناي مستقل است «قد انزل الله اليکم ذکراً»، اهل ذکر به معناي پيامبر نيز هست.

وجوه کلمه‌ حسنه:

1 ـ توحيد: «من جاد بالحسنه فله خيرٌ منها» و در سوره نمل هم آمده است.

2 ـ کارنيک: حسنه‌ي عقيدتي و حسنه‌ي عملي که دو وجه دارد.

3 ـ «ان تمسسکم حسنة تسوئهم ـ اگر به شما نيکي برسد آن‌ها را ناراحت مي‌کند»[20]، که دشمن در جبهه است، حسنه در مقابل دشمن يعني پيروزي که حسنه به معناي نصرت و ياري، معناي مستقل است.

4 ـ نعمت و غنيمت: «فإذا جاءهم الحسنة قالوا لنا هذه ـ از هنگامي که حسنه به آن‌ها برسد آن‌ها مي‌گويند مال ماست»[21] که حسنه به معناي نعمت و غنيمت است و معنايي مستقل است.

5 ـ باران و نعمت‌هاي زياد است.

6 ـ عافيت، راحتي جسم و جان.

7 ـ «يدرعون بالحسنة السيئة ـ با نيکي بدي را جواب مي‌دهند» که نيکي يعني سخن، نيک به معناي قول معروف، يعني سخني نيکو که وجه مستقل است.

8 ـ‌ «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها» که به معناي کار نيکوست، عمل حسن که معناي اصلي است.

وجوه کلمه‌ حق:

1 ـ خدا: که خدا به مصداقي است.

2 ـ قرآن: چون حقيقت را بيان مي‌کند که وجه مصداقي است.

3 ـ اسلام: که وجه مصداقي است.

4 ـ توحيد: که وجه مصداقي است.

5 ـ‌ درست: که معناي اصلي آن است.

6 ـ آشکار: «لم تلبسون حق بالباطل.»

7 ـ سزاوار: که مفهومي مستقل است، اگر خود کلمه‌ي حق به معناي سزاوار بود معنايي مستقل بود که در اين‌جا اين‌طور نيست.

9 ـ نصيب و بهره: که معنايي مستقل است. «و في اموالکم حقٌ للسائل و المحروم.»[22]

وجوه کلمه‌ رجم:

1 ـ کشتن يا سنگ‌سار کردن ؛ مثلاً به حضرت هود گفتند: «و لو لاوحدک لاُرجمناک ـ اگر حرمت خانوادگي نبود تو را سنگ‌سار مي‌کرديم.»

2 ـ راندن: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.»

3 ـ دشنام: که ابراهيم در برابر عمويش آذر گفت: «لئره لم تنته لأرجمنّک.»[23]

4 ـ سخن گفتن: به گمان داستان معروف سوره‌ي کهف آيه‌ي 22، آن بي‌حساب و از روي حدس و گمان سخني مي‌زنند (عده‌اي مي‌گويند اصحاب کهف 5 تن هستند و ششمين آن‌هاي سگ آن‌هاست).

وجوه کلمه‌ رحمت:

دين اسلام، باران، پيامبر، درستي، محبت، ... که همه مصداقند براي رحمت.

«انّا ارسلناک رحمة»

وجوه کلمه‌ روح:

1 ـ رحمت: «و ايديهم بروحٍ منهم» معناي مستقل است.

2 ـ جبرئيل: «يوم يقوم الروح و الملائکة»، «نزل به روح الامين» معناي مستقل است.

3 ـ وحي: «ينزّل ملائکة و الروح من امره من يشاء ـ خداوند ملائکه را به همراه روح نازل مي‌کند»[24]، (آن‌ها در حالي‌که روح را حمل مي‌کنند، يعني ملائکه همراه با روح هستند) معناي مستقل است.

4 ـ جان: که معناي اصلي آن است «و يسئلونک عن الرّوح ـ از روح سؤال مي‌کنند.»

5 ـ حضرت عيسي: که به آن روح الله مي‌گويند، چون پدر ندارد جان و روح خداست، «و کلمةٌ القاه الي مريم و روح منه ـ و کلمه‌اي است که خداوند به مريم القا کرد و روحي از آن است.»[25]

6 ـ کلام خدا: «و کذلک اوحينا اليک روحاً» روح به معناي کلام خداست (روح به معناي آساني و رحمت است و ريح به معناي باد).

وجوه کلمه‌ سلام:

1 ـ خداوند يکي از اوصاف الهي سلام است، «ملک القدوس سلام الؤمن»[26]به معني پاک و منزه از هر بدي.

2 ـ ثناي نيکو سلام دادن عادي نيست، «سلامٌ علي ابراهيم» آخرين حد ستودن.

3 ـ سلامت که مصدر است ؛ دوري از شر و بيماري، «قل يا نار کوني برداً و سلاما علي ابراهيم ـ به آتش گفتيم سلامت باش، بي‌ضرر باش.»[27]

4 ـ سلام دادن که با فعل تسليم مي‌آيد، «سلامٌ عليکم بما صبرتم و الملائکه يدخلون عليهم من کل باب فسّلموا علي انفسکم ـ سلام بر شما به خاطر صبري که کرديد»[28] سلام به شکل فعل «فإذا دخلت بيوتاً فسّلموا علي انفسکم.»

5 ـ‌ دين اسلام: «سلّم علي» به معناي سلام کردن و اگر بدون حرف جر بيايد به معناي تسليم کردن و دادن چيز. فعل + سلّم + مفعول ¬ بدون مفعول قبول کردن يک مسئله، استلمنا ¬ تحويل کردند، سلمنا ¬ پذيرش مطلب، استسلام ¬ سازش کردن.

وجوه کلمه‌ سلطان:

از ريشه‌ي سَلَط: عامل تسلط.

1 ـ به معناي حجت و دليل روشن.

2 ـ پادشاهي و غلبه: سلطه «و ما کان لي عليکم من سلطان.»

وجوه کلمه‌ شهيد:

1 ـ گواهي از شهادت مي‌آيد، «فکيف اذا جئنا من کل امة بشهيد و جئناک بک علي هولاء شهيداً ـ چگونه گواهي مي‌آوري تو پيامبر هم شاهدی بر همه هستي.»

2 ـ فرشته‌ي موکّد، «و جاءت کلُ نفس صاعقٍ شهيد.»

3 ـ کشته‌ي کافران: کسي که به دست کافران کشته مي‌شود که به صورت جمع آمده، «فأُولئک مع الّذين انعم الله عليهم من النبيّن و الصديقين و الشهداء ... » که رتبه‌بندي اولياء در آن است.

4 ـ حاضر که يکي از وجوه آن است، «قال انعم الله علي اذلم اکن معهم شهيداً.»[29]

وجوه کلمه‌ شيعه:

مذهب شيعه ريشه نيست و روايات دارد کلمه‌ي شيعه ريشه‌ي شيعي است که «ة» شيعه «تاي جمع است» و سنة نيز «ة» آن تاي جمع است يعني اهل سنت.

1 ـ گروهي از مردم «ان الّذين فرقوا دینهم وکانوا شيعا.»آنها که در دین متفرق شدند و گروه گروه گشتند.

2 ـ پيرو و پيروان حضرت نوح، مي‌فرمايد: «انّ من شيعته لابراهيم» يعني حضرت ابراهيم از پيروان حضرت نوح بود، کساني که به دنبال آن آمدند، حضرت ابراهيم از دنباله روان حضرت نوح بود که برخي مي‌گويند، به معناي جنس است.

3 ـ گرايش‌هاي مختلف است. «او يلبسکم شيعاً»[30] به معناي = مختلف.

وجوه کلمه‌ صلاة:

1 ـ معناي اصلي صلاة به معناي نماز و ريشه‌ي اصلي آن به معناي دعاست، «و يصلّون» به معناي درود فرستادن و سلام کردن، «الّذين يقيمون الصلاة.»

2 ـ دعا وجه ريشه‌اي است، «و صلّ عليهم انّ صلاتک سکن لهم ـ بر بردگان درود فرست که اين مايه‌ي آرامش آن‌هاست.»[31]

3 ـ درود و آفرين.

4 ـ آمرزش و رحمت «اولئک عليهم صلواتٌ من ربّهم ـ براي آن‌ها آمرزش‌هايي است از جانب خدا.»

5 ـ دين: «قالوا يا شعيب أصلاتک تأمرک ان نترک ما يعبد اباءنا ـ آيا صلاة تو، تو را امر مي‌کند که آن‌چه که پدران تو مي‌پرستيدند ترک کني.»[32]

6 ـ کُنِشت‌ معبد يهوديان، «و لو لادفع الله الناس بعضهم بالبعض لهدّمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد»[33] که به شکل جمع آمده است که محل نماز خاص يهوديان است که آن کنشت، کنيسه و ... مي‌باشد.

وجوه کلمه‌ طاغوت:

1 ـ ديو: شيطان است، «و من يکفر بالطاغوت و يو من بالله» و در جاي ديگر مي‌گويد: «مومنان در راه خدا جهاد مي‌کنند و کافران در راه طاغوت (شيطان) جهاد مي‌کنند.»

2 ـ هر گونه معبودي غير از خدا: «لقد بعثنا في کل امةٍ رسولا أن اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت» که معناي زيادي از آن استخراج مي‌کنند. «اعبد الله» با توجه به اجتناب (نافرماني، کناره‌گيري، عبادت نکردن) که در مقابل «اعبدو الله» که شامل هر سه مورد (فرمان، با هم بودن، عبادت کردن) مي‌شود.

3 ـ کعب بن اشرف، «اولّيائهم الطاغوت» که وليّ آن‌ها کعب بن اشرف است. طاغوت از جمله کلماتي است که هم مفرد به کار مي‌رود هم جمع، ظاهر کلمه مفرد و در مفهوم جمع به کار مي‌رود که اين وجه مصداقي است (طاغوت اصلش از طغيان است کسي که خودش را در عرض خدا قرار مي‌دهد).

وجوه کلمه‌ طائر:

1 ـ مرغ، پرنده «و ما من دابّة في الارض و لاطائر يطير بجناحيه الّا اممٌ امثالکم.»[34]

2 ـ شگون، خوب شگوني و بد شگوني است، خوبي وبدي انسان بر گردن خودش است، به خاطر اين‌که آن جامعه (مخاطبان قرآن) طائر براي آن‌ها مهم بود و مي‌گفتند بخت هر کسي مشخص بود «کل انسان الزمنا طائره فی  عنقه.»

3 ـ به معناي فال زدن، به خصوص فال بد زدن که در عرب جاهلي براي فال گرفتن آن‌ها تير مي‌انداختند که به آن ازلام مي‌گفتند و يا پرنده را پرواز مي‌دادند «زجر الطّير -طائرکم معکم ـ سرنوشت شما دست شماست» و «طائرکم عند الله – سرنوشت و فال دست خداست» که هر دو يکي است که منشأ آن انسان است.

«و ان تصبهم سيئةٌ يطيروا بموسيٰ من معه الا انّما طائرهم عندالله و لکن اکثرهم لايعلمون ـ و هرگاه بدي به آن‌ها مي‌رسيد فال بد به موسي و همراهانش مي‌زدند، آگاه باشند که فال  آن‌ها نزد خداست و ليکن اکثر آن‌ها بر اين آگاه نيستند که هر حادثه به امر اوست»[35]، (روزي که انسان از فرمان سرپيچي کند روز نحس است و روزي که از فرمان پيروي کند روز سعد و عيد است). بي دليل کسي يا چيزي را به بدي نسبت دهيم، تصميم گرفتن بر اساس طائر و پرنده بازي  توجیهی ندارد.مگر آن‌که تعقل  به جايي نرسد. انسان مأمور است با حجت باطني (عقل) و حجت بيروني (پيامبر) جريان را بسنجد که اگر به نتيجه نرسد آن‌وقت است که صحبت از قرعه و فال مي‌شود، زماني است که انسان پنجاه، پنجاه به نتيجه نرسد که اين کار را بکند يا نکند که يک گزينه را انتخاب کند، لذا در مورد استخاره هم همين‌طور است، اگر کسي يک طرف ماجرا برايش ظاهر باشد اين‌جا، جاي استخاره نيست.

وجوه کلمه‌ ظنّ:

1 ـ يقين ¬ «انّي ظننتُ انّي ملاقٍ حسابيه ـ من گمان مي‌کنم به حسابم مي‌رسم.»

2 ـ به معناي گمان، «انّ نظنّ الّا ظنا و ما نحن بمستيقنين»[36] در بحث‌هاي فکري و عقيدتي گمان مطرح نيست، در بحث‌هاي علمي به گمان عمل مي‌کنيم.

3 ـ به معناي پنداشتن، تصورکردن که احتمال کم و زياد آن مطرح مي‌شود.

4 ـ بدانديشي، ظنّ به معناي سوءظنّ «... و تظنون بالله الظنوناً ـ به خدا گمان‌هاي بدي برده بوديد.»

وجوه کلمه‌ عدل:

1 ـ به معناي عدل، داد، دادگري، عدالت يعني عدل ورزيدن، وقتي حالت است عدل مي‌شود.

عبادت، فعل پرستش، عبوديت ؛ حالت و عمق پرستش است.

«ذوا عدل» يعني دو نفر صاحب عدل يعني «عادل انّ الله يأمرکم أن تودو الامانات  الي اهلها و اذا حکمتم بين الناس أن تحکموا بالعدل ان الله  يعظکم به ان الله کان سميعاً يصيراً»

2 ـ فرد عادل: عدل ¬ صفت مشبهه و مصدر.

3 ـ بدل: که بدل يک چيز را عدل مي‌گويند، عدل به معناي بدل، فديه «و اتقّوا يوماً لاتجزي نفسٌ عن نفس شيءًا و لايقبل منها شفاعةٌ و لايؤخذُ منها عدلٌ و لاهم ينصرون ـ از روزي بپرسيد که کسي نمي‌تواند جاي ديگري را بگيرد»[37]، (از هيچ نفس عدل مشابه آن ظلم و گناه پذيرفته نمي‌شود).

4 ـ به معناي مانند و مثل «أو کفارةٌ‌ طعام مساکين أو عدل ذلک.»[38]

5 ـ عدالت ورزيدن به شکل فعل، «و لايرجمنّکم شنئان قوم علي ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی ـ دشمني قومي شما را وادار نکند عدالت پيشه نکنيد، (ظلم کنيد)عدالت رفتار کنيد که به تقوي نزديک‌تر است.»[39]

وجوه کلمه‌ عفو:

1 ـ بخشش خدا، العفو به معني زيادي مال، بخشش در مال که اگر زيادي در مال بود آن‌را ببخش، «يسئلونک ماذا ينفقون قل العفو ـ از پيامبر سؤال مي‌کنند: در راه خدا چه انفاق کنند، جواب بده آن‌چه زايد بر ضروري زندگانيست.»[40]

2 ـ دست باز داشتن «فمن عفيٰ.»

3 ـ از گناه کسي درگذشتن که معناي اصلي آن است، «عفا الله عنک ـ خدا از تو بگذرد»[41]، «فاعفوا و اصفحوا ـ خيلي بزرگ‌وارانه از ظلمي که به شما شده درگذريد، رد شويد.»

وجوه کلمه‌ فتنه:

1 ـ به معناي آزمودن: که ريشه‌ معنايش برمي‌گردد به آهن و فلزي که در کوره‌ آتش مي‌سوزد، سوختني که نتيجه‌اش آب ديدن است، امتحان و فتنه از اين ريشه هستند، «أحسِبَ الناس أن يترکوا أن يقولوا آمنّا و هم لايفتنون ـ آيا مردمان گمان کردند رها مي‌شوند همين‌که بگويند ايمان آوردند»[42] که بلا و امتحان و فتنه به همين معناست.

2 ـ سختي و معصيت و بدي است: که به انسان مي‌رسد که در مقابل خير آمده، «و من الناس من يعبد الله علي حرف فإن اصابه خيرٌ اطمأنَّ به و ان اصابته فتنةٌ انقلب علي وجهه.»[43]

3 ـ شرک، «و قاتلوهم حتّي لاتکون فتنه» فتنه به معناي شرک مي‌باشد.

4 ـ کفر: که شرک و کفر مساوي است.

5 ـ عذاب: «فإذا أوذي في الله جعل فتنه الناس ... »[44] که فتنه الناس به معناي عذاب و اذيت و آزار مي‌باشد.

6 ـ عبرت.

7 ـ ديوانگي.

8 ـ عذر (معذرت).

9 ـ گمراهي (کفر و شرک): «فقالوا علي الله توکّلنا ربّنا لاتجعلنا فتنةً للقوم الظالمين ـ ما را فتنه‌اي براي گروه ظالمين قرار نده»[45] که فتنه به معناي عبرت است.

ناسخ و منسوخ

ناسخ و منسوخ دو دسته از آيات‌اند که ناسخ متأخر است و دلايلش از آيات قبلي متفاوت است.

آيه‌ قبلي که يا چيزي از آن کم شده يا حکمش برداشته شده ؛ منسوخ است.

آيه‌اي که باعث برداشته شدن حکم آيه‌اي مي‌شود ؛ ناسخ.

تعبير عربي: ازالة حکم الآيه، (ازالة: از بين بردن اما در فلسفه و معناي عميقش بايد گفت برداشتن موقت)، اما بعضي‌ها در توضيح گفتند پايان زمان حکم، = خدا مصلحت ندانسته که در آن زمان آن حکم را به دلايلي ذکر کند. چون يک عده‌اي گفتند: خدايي که همه چيز ر امي‌داند چرا حکمي مي‌دهد که بعداً نسخ کند، چرا که موجود حکيم حرفش يکي است، که در مقابل اين شبهه گفته‌اند: که اين حکم وقتي صادر شده درست بوده = زمان داشته بعداً زمانش تمام شده و به پايان أمَدَ حکم گفته‌اند نسخ .

 چرا آيه‌اي که نسخ شده از قرآن برداشته شده است؟

مهم‌ترين جواب اين سؤال اين است که قرآن چگونگي ترويج دين و چگونگي جامعه‌داري را هم به ما مي‌دهد، مثلاً اگر حکمي در جامعه مي‌خواهيد ترويج دهيد تدريجاً اين کار را بکنيد. و نحوه‌ زندگي کردن درست را به ما مي‌آموزد . آيه‌ منسوخ به ما مي‌آموزد چگونه در چه شرايطي مي‌توانيم حکم را بياوريم.

 

«کلمات غريب و غريب القرآن»

ما در مفردات چند بحث داريم:

1 ـ کل کلمات قرآن.

2 ـ کلمات دخيل (که وارد زباني مي‌شوند که مال آن زبان نيست) وارد عربي و قرآن می‌شود که به آن معرّب هم مي‌گويند (عربي‌سازي شده) و اين کار تعريب نام دارد.

3 ـ واژگان غريب به معناي خاص آن، يعني واژگان سخت و دشوار يک خصوصيتي دارند که فراموش مي‌شوند. واژگان لهجه‌هاي عربي در الاتقان گفته لغات العرب و منظور لهجه‌هاي عربي است. يک‌سري واژگان عربي بايد بررسي شوند، چون لهجه‌هاي قبايل ديگر هم در قرآن آمده است. لغات غير قريشي و غير حجازي هم مي‌گويند.

«ما وَقَع في القرآن بغير العرب»، (واژگان دخيل به غير لغت الحجاز، يعني لهجه‌ها).

4-وجوه و نظاير وجه بعدي مفردات است.

1 ـ واژگان قرآن آن‌چنان زياد نيست که نشود حفظ و يا بررسي شوند. سلسله‌ کتاب‌هاي چاپ شده براساس اين‌گونه واژگان قرآن اندک‌اند، حتي اگر کسي عربي نداند زير هزار کلمه در قرآن وجود دارد که مي‌تواند بررسي کند. ما حداکثر اگر هشتصد کلمه را بدانيم مي‌توانيم قرآن را درک کنيم، کسي که مي‌خواهد مفاهيم قرآني ر ابداند کار سختي نيست بدون اين‌که قواعد عربي را ياد بگيرد، مي‌تواند اين واژگان را بشناسد.

2 ـ واژگان دخيل: تعداد کمي از کل کلمات غير عربي وارد قرآن شده که حدود سيصد کلمه است که تقريباً بيش‌از صد تاي آن اسم‌هاي علَم  غير عربي اند که تعریب شده اند؛ مثل موسيٰ، يعقوب و ابراهيم. اين‌ها غير عربي‌اند چه اسم اشخاص و چه اسم‌هاي قبايل، اما خود لفظ مهم است، با معنايش کاري نداريم که موسي يعني از آب گرفته شده . مهم این است که نام موسی است. این واژه ها يا اسم‌اند يا فعل‌اند، يعني ما فعل غير عربي هم داريم که وارد عربي شده ؛ «يکنزون» از کنز است. در مجموع اين‌گونه است و از بين صد و پنجاه کلمه‌ غير عربي حدود پنجاه تا از آن‌ها فارسي است، يعني بيش‌ترين ميزان کلمات غير عربي، کلمات فارسي است. ساير زبان‌هايي که غير عربي است ؛ عبارتند از: عِبري يا عبراني از زمان قوم بني اسرائيل (يهود)، زبان دين ميسحيان سُرياني است.زبان رومی یا یونانی، حبشی، نَبَطی، هندی،قبطی، بربر و زنگی .از لحاظ کثرت بعداز  فارسي که بيش‌تر از همه بوده کلمات عبري و حبشي قرار دارند. البته کلماتي هستند که شک است که فارسي هستند يا غير آن. بحث‌هاي زبان‌شناسي بسيار گسترده است. تاريخ زبان‌هاي مختلف يکي از بحث‌هاي جالب و جذاب است.

رابطه و مقايسه زبان فارسي و انگليسي، فارسي به عربي همه بيان شده است. از قديم الايام حبشي‌ها ارتباط زيادي با شبه جزيره‌ عربستان داشتند. قَبَطي (زبان بني اسرائيل، مصر، شمال آفريقا) و زبان ديني‌شان عبري است.هر جا تمدني تشکيل شود، تأثير خودش را بر روي کشورهاي هم‌جوار مي‌گذارد.

زبان بربر (منطقه‌ مغرب آفريقا): تعداد کلمات در اين زبان کم است. زبان رومي (امپراتوري روم و شمال منطقه‌ي عربي) ؛ مثلاً ا. قسطاس 2. قرطاس 1. ترازو 2. چيزهايي که روي آن مي‌نويسند. اين‌ها کلمات رومي است، زبان زنگي.

سوال : با توجه به واضح و آشکار بودن قرآن و اين‌که قرآن عربي مبين است و به زبان توده‌ مردم نازل شده است.چرا بايد در قرآن کلمات غريب وجود داشته باشد؟

بعبارت دیگر،چرا«هديً للناس» بايد مشتمل بر غريب باشد؟

غريب يعني کلمه يا تعبير و عبارتي که در اثر پيچيدگي ساختار يا در اثر کم اطلاعاتي مخاطب (گوينده يا شنونده)، دور از ذهن و نامأنوس جلوه مي‌کند. با توجه به آيات قرآن که قرآن را روشن و هدايت به لسان مبين معرفي ميکند يک مقداري شبهه‌انگيز است که چرا قرآن بايد غريب باشد؟

در پاسخ اين شبهه عده‌اي صورت مسئله را پاک کردند و گفتند اصلاً در قرآن غريب وجود ندارد، اگر شما بگوييد غريب در قرآن هست اشتباه کرديد و کم‌لطفي نموده‌ايد، اگر هم واژه‌اي را نمي‌فهميد ايراد از خودتان است، شما دل خود را پاک کنيد تا همه‌ي قرآن را دريابيد. با همه‌ي اين اوصاف قرآن گفته من بيان للناس هستم، ناس عام است، چه آدم‌هاي پاک و چه ناپاک همه مشمول ناس‌اند و قرآن بايد يک هدايتي براي همه داشته باشد. عده‌اي ديگر گفتند: وجود غريب در قرآن تابع يک‌سري مسائل و واقعياتي است که باعث وجود غريب شده. فرض کساني که سؤال مي‌کنند اين است غرابت موجب ضعف يک کلام شود، غرابت الفاظ يک متن و کتاب في نفسه موجب ضعف‌ آن متن نيست، چه بسا متني غريب باشد اما بين مردم جايش را باز کرده باشد.

حل مسئله: دليل غرابت يک‌سري از عوامل است:

مثلاً براي افرادي که دور از محيط نزول قرآن بوده‌اند، بعضي از مفاهيم قرآن غريب است، مثلاً کلمه‌ نسيء در قرآن وجود دارد، مي‌گفتند: ماه‌هاي حرام يک زمان‌هايي است که مي‌خواهيم بجنگيم، مثلاً بگذاريد بجنگيم بعد ماه حرام را يک ماه ديگر قرار مي‌دهيم. کلمه‌ي نسيء را آن‌کسي که در محيط عربستان بوده مي‌فهميده اما افراد ديگر ممکن است اين کلمه را غريب بدانند.

انواع اصطلاحات فقهي و خاص در مورد احکام حيوانات و اجتماعي که مربوط به جامعه‌ عربستان آن زمان بوده را ممکن است ديگران ندانند، مثلاً کلمه‌ي بُدن: شتر چاق، در جاهاي ديگر ممکن است ندانند، چون ممکن است هم‌چون حيواني در آن‌جا زندگي نکند.

يک علت غرابت، دوري از زمان نزول قرآن است. عامل ديگر طول زمان است، هر زمان يک‌سري واژه‌ها بيش‌تر و يک‌سري واژه‌ها کم‌تر مطرح مي‌شوند. صد سال بعد از زمان نزول قرآن ممکن است با اين واژگان غرابت پيدا کند. .و اين کلمات غريب جلوه کند. عامل ديگر غرابت، اختلاط عرب با غير عرب است. اگر عرب‌ها همه با هم بودند، کلمات غريب کمتر بود ولي غير عرب از روم، حبشه و ايران وارد سرزمين اسلامي شدند و کلماتي از زبان خودشان را آوردند. فهمشان از کلمات اصيل عربي با يک عرب اصيل بيابان‌گرد فرق مي‌کند، چون فرهنگشان هم متفاوت است. پس اختلاط زباني باعث غرابت معنايي مي‌شود، مثلاً کلمه‌ي يعمهون. اکثر عبادات خالص، لهجه‌ي قريش است و قريش بيابان‌گرد نبودند بلکه شهرنشين بودند. قريش زباني است که عمدتاً قرآن به آن زبان نازل شده، عامل ديگر خود مطالب است، عمق مطالب و حساسيت آن و موضوعاتي که مطرح مي‌شود خود، غرابت ايجاد مي‌کند هر چه بحث تخصصي‌تر و عقلي‌تر باشد، غرابت الفاظش براي عموم مردم بيش‌تر مي‌شود و در قرآن علاوه بر مطالب عمومي که همه‌ مي‌فهمند، يک‌سري مباحث اختصاصي، علمي، تاريخي و اخلاقي هم هست. در مباحث خداشناسي عرفان اصيل قرآني در قالب الفاظ قرآن مي‌آيد. مباحث غريبي است البته قرآن تا آن‌جا که توانسته مباحث عميق و ژرف را با مطالب ساده بيان مي‌کند ولي آن‌جا که مي‌خواهد بهشت و جهنم، محل نزول وحي از لوح محفوظ به سماء دنيا و قلب پيامبر نازل مي‌کند، يک‌سري واژگان مخصوص خود را دارد، «امامٌ مبين، کتابٌ مکنون» اين‌ها چه هستند؟

امام معلوم نيست مکان است، شخص است، يک مرتبه از مراتب وجود است.

شرح صدر يک مفهوم اخلاقي ـ عرفاني است، کسي که اين‌ها را نداند برايش غريب است.

مقام محمود براي پيامبر چيست؟ خيلي از واژه‌ها براي رساندن مفهوم خودش ثقيل است. آدمي که در لايه‌هاي پاييني است، اين‌ها را نمي‌فهمد.پس گاهی اوج و عمق معنايي مفاهيم باعث غرابت مي‌شود.

آخرين عامل و نکته اين است که غرابت نسبي است. غرابت به نحو مساوي براي همه نيست، ممکن است ده واژه براي ما غريب باشد، همان واژه‌ها براي عده‌اي ديگر روشن باشد، وقتي براي او روشن است ما نمي‌توانيم بگوييم چرا براي ما غريب است، چون کلمات غريب نيست. براي افراد مختلف در زمان‌ها و نژادهاي مختلف فرق مي‌کند، مثل قضيه‌ مفيد و غير مفيد بودن مخلوقات خداست. مثلاً مار و عقرب براي افراد بشر مضرند ولي ممکن است براي کسانی در شرایطی  مضر باشند. پس غرابت الفاظ نسبي است، به طور مطلق نمي‌توانيم بگوييم چرا اين‌طور است؟ اين‌ها باعث غريب بودن الفاظ مي‌شود. پس اين غرابت مال ذات الفاظ نيست. غرابت الفاظ از ذات قرآن نيست، بلکه از بيرون است اگر کسي عرب باشد و زبان عربي را خوب بفهمد و تحت تأثير عوامل نباشد، به سادگي مفهوم اوليه‌ قرآن و دليل نزول آن‌را مي‌فهمد. لذا اکثر مفسرين و دانشمندان علوم قرآني قبول کردند که قرآن غرابت دارد، اين نه‌تنها اشکال ندارد بلکه فوايدي هم دارد. از سویی،غرابت الفاظ قرآن باعث رشد علمي افراد مي‌شود و افراد را به مطالعه و بررسي وا مي‌دارد، باعث عظمت يافتن و توجه بيش‌تر افراد به قرآن مي‌شود.

قيام براي خدا و تفکر در آيات مطرح است.

علم‌هايي که بيش‌ترين تعريف در مورد آن شده علم مفردات است. اولين رگه‌هاي علم مفردات مربوط به ابن عباس است. مثل «قلوبنا  غُلْف ـ دل‌هاي ما در پوشش است.»که معانی زیر از وی نقل شده:

در بقره ـ مثابه: جايي‌که که به آن پناه مي‌برند و دوباره بازمي‌گردند، مثل کعبه.

ـ حنيف: در حال حج. ما مي‌گوييم حق‌جو، حق‌گراست.

ـ کمثل صفوان: مانند سنگي که بر آن چيزي نباشد و خيلي صاف و ثقيل باشد.

در سوره‌ آل عمران: «ربّيون کثير ـ جمعيت و گروه‌ها و عده‌ بسيار»، ربيون و ربانيون در قرآن داريم. ربّاني يعني خداپرستان و خدامحوران واقعي.

سوره‌ نساء: کلالة ؛ کسي که نه پدري بعد خودش ترک بگويد نه فرزندي، يعني کسي که مي‌ميرد نه پدري داشته باشد نه فرزندي.

 ـ قوّامون: امرا و حکام.

ـ قانتات: زنان فرمان‌بردار و مطيع.

ـ الجبت: شرک.

ـ فتيلا: به اندازه‌ شکاف بين هسته‌ خرما، نقير: نقطه‌اي در پشت هسته‌ي خرما.

ـ نُشوز: نافرماني، بغض و کينه.

سوره‌ مائده: مُنخَنِقه (خفه شده).

ـ نطيحه: شاخ زده، حيواني که در اثر شاخ حيوان ديگر مرده باشد.

ـ ازلام: «انما الخمر و الميسر و الأنصابُ و الأزلام»، زلم: تير.

ـ اصنام: بت‌هاي تراشيده و نقاشي شده.

ـ مُهَيمن: امين، تسلط و اشراف بر قرآن.

ـ غير متجانف لِاثم: غير مرتکب گناه.

ـ مکلّبين: همراه سگ‌هاي شکاري.

بخش ديگر غريب قرآن الفاظ غير عربي است. در اين مورد باز اختلاف است. در مورد کلمات غير عربي برخی مي‌گويند: مگر مي‌شود کتاب عربي که معجزه‌ ای ادبی و فکري است و عربيت در اين زبان نقش محوري دارد، چطور مي‌‌شود در همين قرآن که عربي است کلمات غير عربي وجود داشته باشد. در اين‌جا 3 نظریه وجود دارد:

1 ـ بعضی مخالف وجود کلمات غيرعربي در قرآن هستند، مي‌گويند: اصلاً غيرعربي در قرآن وجود ندارد.

2 ـ در نقطه‌ مقابل اين‌ها کساني هستند که مي‌گويند: غيرعربي در قرآن وارد شده و هيچ اشکالي هم ندارد، اين‌ به اين معناست که همزيستي کلمات عربي در قرآن را بپذيريم که در اين صورت عربي خالص بودن قرآن زير سؤال مي‌رود. یعنی در قرآن، برخی کلمات عربي قابليت استفاده نداشته و مجبور شدند کلمات غير عربي بياورند.

3 ـ عده‌اي جمع بين اين دو نظر را بيان کردند و گفتند: کلمات مورد بحث نه عربي خالص‌اند و نه به دور از عربي، يعني اين‌ها کلمه‌هايي هستند که منشأ غيرعربي دارند، وضعشان غيرعربي است، چون هر کلمه‌اي يک وضعي دارد. وضع يعني آن طرح اولیه و ايجاد، شکل وپيدايش اوليه. اما با ورود به زبان عربی هویت جدیدی یافته اند.

اين کلمات معرب و الفاظ دخيل، منشأ و خاستگاهشان غيرعربي است، اين‌ها در همان زبان قبطي، رومي ،حبشی ،فارسی،عبری و ...  وضع شده،و وقتي  وارد عربي شده اند  يک‌سري  دخل و تصرفها و تغيير و تحولها در آن‌ها صورت گرفته.مثلا گنج که در عربي وارد شد، تبدیل به کنز شد یا سراپرده شد سرادق .تعریب این گونه است.

ابن جوزي و سيوطي (در الاتقان )و جواليقي (در المعرب) معتقدند که اين‌ها نه عربي خالص‌اند و نه غيرعربي خالص، بلکه بنيابين هستند و وضعشان در زبان غيرعربي و کاربردشان در زبان عربي است، گفتند: اين کلمات در اصل عجمي هستند چنان‌که که فقها گفته‌اند، ولي در زبان عربي هم داخل شده وباصطلاح تعریب یا معرب شده اند. پس آنان الفاظ عربي شده اند، آنگاه قرآن نازل شد، در حالي‌که کلام عرب با اين الفاظ مخلوط شده بود، وضعشان غيرعربي است ولي جزء کلمات عربي حساب شدند، هر کس بگويد آن‌ها عربي هستند درست مي‌گويد و کسي که بگويد عجمي هستند هم درست گفته، چون منشأش غيرعربي است و کاربرد عربي پيدا کرده است. بنابراین،نظر میانه مي‌گويد کلمات دخيل اصلشان غيرعربي بوده ولي وارد عربي شده و جا افتاده و در اشعار عرب جاهليت هم به کار رفته به اين ترتيب از کلمات عربي شدند.

چرا قرآن از اين کلمات استفاده کرده؟

قرآن خواسته فرهنگ‌هاي مختلف را نيز دخيل و درگيرمباحث اسلام کند. سعي کرده عناصري از فرهنگ و اقوام مختلف را نيز استفاده کند و باعث جذب آن‌ها به قرآن شود. از يک طرف بهترين کلمات را براي بيان استفاده کرده و از طرف ديگر فرهنگ اقوام ديگر را نيز بيان داشته. براي کلمات متنوع به تناسب هر قوم و زباني بهترين کلمات آن قوم را انتخاب مي‌کند، چون مي‌خواهد بهترين بيان را داشته باشد. در مورد کلمه‌ "راعنا"با اینکه  مردم با کلمات عربي آشنا بودند، برخی از یهود آن را طوري گفتند که معناي بدي داشت ؛ يعني، ما را به حماقت وادار و فريب ده، ولي منظور مسلمانان حقیقی از آن اين بود که پيامبر به ما هم توجه کن، ما را درياب.

بعضي از کلمات باعث سوء استفاده سودجويان مي‌شد، چون فرهنگ‌هاي مختلف با هم زندگي مي‌کردند.

نمونه‌اي از کلمات غيرعربي که در قرآن آمده است.

1 ـ اباريق (جمع ابريق): آب‌ريز، پارچ و آفتابه (کلمه تعريف شده و جمع آن نيز ساخته شده).

سُرادق: سراپرده و آستان يک‌جايي است (پرده‌ بزرگ سرا تعريف شده بعد وارد قرآن شده)، ثعالبي در فقه لغت، اباريق را به معني آب‌ريز آورده.

ارائک: ابن جوزي: ارائکه (جمع اريکه).

اوّاه: باور کننده (کلمه غيرعربي و معرب).

اوّاب: بسيار مراجعه کننده به سوي خدا و توبه کننده.

جهنم: عجمي است و اصل آن گهنام است.

حواريّون: شست و شو دهندگان (به زبان نَبطي).

سجّيل: ترکيبي از سنگ و گل.

سندس: ديباي نازک، که ضدش استبرق است (حرير درشت).

 

لهجه های عربی در قرآن

دوتيره اصلی عرب : مُضَر، ربيعه.

قبايل عمده‌اي که لهجه‌هاي قرآني تحت تأثير آن‌ها قرار گرفته است، عبارت‌اند از: اولين و مهم‌ترين آن‌ها قريش که لهجه‌ مرکزي حجاز است، لهجه‌ يمن و لهجه‌ حِمْيَر.

گاهي دليل ايجاد بعضي قرائات کم‌اعتبار و غيراصلي وجود لهجه‌هاي گوناگون بوده است، البته لهجه‌هاي پيرامون قريش، نه خود قريش ؛ مثلاً در يک لهجه به جاي حتي حين، مي‌گفته‌اند: حتي عين، که اين ناشي از يک نوع تفاوت لهجه‌اي است.

لهجه‌ عمان ـ لهجه کنانه (که از قبايل مهم بود) ـ لهجه‌ هذيل ـ خزاعه ـ جُرهم (قبيله‌‌ايست که قريش جايگزين آن‌ها در مکه بوده) ـ مذحج ـ خِثعَم ـ اَزْد ـ کنْده ـ لخْم.

مثلاً کلمه‌ي مسطور از لهجه‌ حميري آمده، يا کلمه‌ي مرجان به لهجه‌ يميني، يعني مرواريدهاي کوچک.

نقّبوا: فرار کردند.

سامدون: سفهاء (لهجه‌ يمني)، نادانان (لهجه‌ کنانه).

يَعْزَبُ: يَخْفي (لهجه‌ کنانه).

مبلسون: بيچاره و درمانده (لهجه‌ کنانه).

خرْص: دروغ گويان (لهجه‌ کنانه).

اسفار (جمع سَفَر): کتاب‌ها، اسفار در قرآن دو معنا دارد: جمع سَفَر به معناي مسافرت و گاهي جمع سِفْر به معناي کتاب.

لهجه‌ هذيل: أُناءَ الّليل

«ان تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً» شايد راه بيرون شدن و خروج با معناي متفاوت در لهجه‌ قريش باشد.

السائحون: سائح از سياحت (سوره‌ توبه/112)، ولي به معناي صائمون: روزه‌داران (لهجه‌ هذيل).

اجداث: گورها و قبرها (لهجه‌ هذيل).

باران: طلّ، غيث، مزن

مَطَر: وقتي باران براي عذاب مي‌آيد.

مسغبه: قحطي و گرسنگي.

ذَنوب: عذاب (ذاريات/59، لهجه‌ هذيل).

سفاهت: ديوانگي (لهجه‌ حمير).

امام: کتاب (لهجه‌ حمير).

حُسبان: سرما و برف (لهجه‌ حمير).

جبّار: مسلط و چيره (لهجه جرهم).

شقاق: گمراهي.

خير: مال و ثروت (بقره/180، آيه‌ وصيت).

مقيت: توان ‌کاري داشتن، توانا (لهجه‌ زحج).

حلوء: ناشکيبا، عجول و حريص (لهجه‌ خثعم).

شَطَط: دروغ، سخن بي‌ربط (لهجه‌ي خثعم)، املاء گرسنگي (لهجه‌ لخْم، در شمال عربستان).

جَناح و جناح: دست (لهجه‌ بني حنيفه)، گناه (لهجه‌ فارسي).



[1] ـ مؤمنون، 50

[2] ـ هود، 50

 [3]_  حجرات‘ 10

[4]  ـ آل عمران، 20

[5]  ـ احقاف، 12

[6]  ـ ياسين، 12

[7]  ـ حجر، 79

[8]  ـ حج، 34

[9]  ـ بقره، 128

[10]  ـ يوسف

[11]  ـ نحل، 120

[12]  ـ آل عمران، 7

[13]  ـ يوسف، 31

[14]  ـ اعراف، 53

[15]  ـ انعام، 136

[16]  ـ زخرف، 3

[17]  ـ محمد، 95

[18]  ـ شعرا، 101

[19]  ـ آل عمران، 58

[20]  ـ آل عمران، 20

[21]  ـ اعراف، 131

[22]  ـ الذاريات، 19

[23]  ـ مريم، 46

[24]  ـ نحل، 2

[25]  ـ نساء، 71

[26]  ـ حشر، 23

[27]  ـ انبياء، 69

[28]  ـ نور، 61

[29]  ـ نساء، 72

[30]  ـ انعام، 65

[31]  ـ توبه، 103

[32]  ـ هود، 87

[33]  ـ حج، 40

[34]  ـ انعام، 38

[35]  ـ اعراف، 131

[36]  جاثيه، 32

[37]  ـ بقره، 48

[38]  ـ مائده، 95

[39]  ـ مائده، 8

[40]  ـ بقره، 219

[41]  ـ توبه، 43

[42]  ـ عنکبوت، 21

[43]  ـ حج، 11

[44]  ـ عنکبوت، 10

[45]  ـ يونس، 85

نوشته شده توسط : مــصــطــفـي عبــاسـي مــقــدم - ۱۳۸۹/۱۲/۱۵ 

طراح قالب : گروه گرافیک طراحان
www.tarahaan.ir